سفارش تبلیغ
صبا

برگزیده همایش پارسی بلاگ و جشنواره امام من
 
قالب وبلاگ
سایت های مفید
پیوندهای روزانه

هو الجمیل

در این چند روز اخیر که کشور و دنیا در تب و تاب از دست دادن نابغه جوان ایرانی مرحوم میرزاخانیست چیزی که بیشتر از همه نظرم را جلب و فکرم را مشغول کرده صورت همیشه بی آرایش و موهای ساده مرحوم میرزاخانیه

انگار ایشون چیزی به نام لوازم آرایشی در منزل نداشتند...

بعد از سالها کارکردن در یکی از بهترین دانشگاه های کشور و سر و کار داشتن با نبگاه ایران زمین همیشه ظاهر ساده دانشجوها برای جالب و قابل تحسین بود دختران و پسرانی که  بهترین رتبه ها و نمرات دانشگاهی را در دست داشتند و همیشه ی همیشه ظاهری ساده و ّبی آرایش و موقرانه داشتند...

جالبه که همه بر این ادعا هستن که دیدن ماهواره و عروسکهای ترکیه ای هیچ تاثیری توی زندگیشون نداشته و فقط و فقط جهت وقت گذراندن JEMTV را می ببنند حالا فهمیدیم که خیلی هم تاثیر داشته و بیگانه خیلی هم موفق بود و به این حرف دکتر هاشمی روانشناس رسیدم که : JEMTV قلب خانواده ایرانی را به درستی نشانه گرفته است.

حالا دقیقا به این نتیجه رسیده ام که هر کس زیبایی درونی دارد احتیاج به نمایش گذاشتن زیبایی های ظاهرش ندارد.

جبران خلیل جبران : زیبایی در ظاهر نیست بلکه نوری در درون قلب است. 

 


[ دوشنبه 96/4/26 ] [ 11:56 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ ]

هو السبحان

دوست دارم سیری داشته باشم در ادبیات فرانسه

پس بابا گوریوی بالزاک رو می خوونم  عالیه و البته هنوز در حال مطالعه

به تازگی رمان آمریکانا رو تموم مردم که در نوع خود بی نظیر و دارای همه ویژیگهای یک رمان خوب

داستان یک دختر و پسر نیجریه ای که بعد اعتصابات داخلی نیجریه مجبور به ترک وطن و پرواز به سمت آمریکا شانس دختر و ویزا انگلس نصیب پسر

و بررسی دو جامعه آمریکا و بریتانیا در برابر سیاهان مهاجر

مردی به نام اووه را هفته سوم عید خواندم یک داستان بی دغدغه و استرس از یک نویسنده جوان سوئدی و فیلم آن رقیب فروشنده اصغر فرهادی در اسکار گذشته

خداحافظ گری کوپر را هفته اول و دوم عید خواندم خوب بود با نگاهی متفاوت به دنیا درباره یک جوان لامکان و لازمان و فراری از جنگ ویتنام و پناه گرفته در کوه های آلپ سوئیس


[ چهارشنبه 96/2/6 ] [ 12:51 عصر ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

هو المحول و الاحوال

امسال هم تمام شد مثل همه اتفاقات دنیا که یک آغازی دارند و یک پایانی...

کتابهای خوبی خواندم

کشتن مرغ مقلد

لبخند بدون لهجه

فرار فروهر

خداحافظ گری کوپر

دفترچه یادداشت قرمز(استثنا خیلی مزخرف بود)

بی وتن

مادر عزیزم

من و آن دیگری

قلندر و قلعه

تا سرزلف عروسان سخن

شازده حمام 3

کاش تلگراممو مجددا وصل نمی کردم پدیده ای واقعا بی خود و وقت گیریه

الجمدالله اعضای خانواده ام با سلامتی و عزت کنارم هستند

سال نو همه ایرانیان مبارک و خجسته.

یاعلی


[ شنبه 95/12/28 ] [ 10:6 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

هو الرب الرمضان

وقتی درسم تموم شد سریع تلگراممو حذف کردم و تصمیم گرفتم اگر قراره که چشمم در راه خواندن  مطالب بعضا هجو تلگرام و فضاهای مجازی ضعیف بشه در راه خواندن کتب ارزشمند فرسوده بشه و یاعلی گفتم و شروع کردم به خواندن این کتب در شش ماه اخیر:

جای خالی سلوچ

عزاداران بیل

شازده حمام جلد سه

تاریخ اجتماعی ایران

کشتن مرغ مقلد 

حقیقتا بعد از اتمام این کتابها کمی دلم گرفت که چرا نباید بین این اسامی یک کتاب مذهبی نباشه برای همین در حال مطالعه کتاب متقین اثر استاد شجاعی هستم که واقعا بی نظیر و ارزشمنده...


[ سه شنبه 95/4/1 ] [ 6:13 عصر ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

به نام نازنین خدایم

هفته پیش برف سنگینی می بارید مشغول گذر از کوچه و پس کوچه های محله مون بودم که به ترافیک خیابون اصلی نخورم که پیرزنی با عصا و قامتی نحیف برای ماشین عقبیم دست تکون داد اون ماشین پیرزنو ندید منهم بطور اتفاقی از توی آینه دیدم سریع دنده عقب گرفتم و سوارش کردم دردمند و سرمازده سوار شد بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: مادر مسیرتون کجاست؟

گفت: شما مسیرتون کجاست (از روی نجابت نمی خواست مسیرمو براش دور کنم)؟

گفتم: هر جایی که شما مسیرتونه؟

گفت: سر همین خیابون...

گفتم: مادر! لطفا مسیر نهایی تونو بفرمایید

گفت: کلاک نزدیک کرج ولی شما منو توی ایستگاه کرج پیاده کنید

گفتم: چشم

یه لحظه با خودم فکر کردم کاش میشد که تا جلوی در خونه اش می رسوندمش مخصوصا وقتی فهمیدم هم ناراحتی قلبی داره و هم روماتیسم...

شروع کرد به درددل کردن که خیلی بیماره و یک آمپول 800 هزار تومانی برایش تجویز شده که داروخانه به خاطر اختلافاتش به بیمه اون آمپولو به پیرزن نمیده با نجابتی تمام گفت: داروخانه بهم آمپولو نمیده مثلا خانواده شهید هم هستم

گفتم: مادر شهیدید؟

گفت: بله پسرم در منطقه ام الرصاص شهید شد و یک دگمه شم برام نیومد...

شنیدن همین عبارت (مادر شهید) برایم کافی بود که تمام برنامه های اون روزو بهم بزنم و به یکی از ذوالحقوقینم خدمت کنم...

او درددل می کرد و من هم می شنیدم و آهسته مسیرم را به سمت جاده قدیم تغییر دادم و البته وقتی متوجه شد خیلی اصرار کرد که پیاده اش کنم ولی ...

اصلا منظورم از نوشتم این پست تعریف یک خاطره و خوب انگار خودم نیست این یک مقدمه بود برای اتفاقات بعدی اون روز

مادر شهید سادات رو جلوی در خونه اش پیاده کردم و وقتی به منزل رسیدم شوری در وجودم بود کم سابقه... 

نمی توانم بقیه اتفاقاتو درج کنم

فقط بگم که این زن به قدری به من انرژی مثبت داد که در ذهنم ماندگار شد...


[ دوشنبه 94/11/26 ] [ 9:54 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب