سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه وبلاگ نویسی ابلاغ غدیر

برگزیده همایش پارسی بلاگ و جشنواره امام من
 
قالب وبلاگ
سایت های مفید
پیوندهای روزانه

هو الرب الرمضان

وقتی درسم تموم شد سریع تلگراممو حذف کردم و تصمیم گرفتم اگر قراره که چشمم در راه خواندن  مطالب بعضا هجو تلگرام و فضاهای مجازی ضعیف بشه در راه خواندن کتب ارزشمند فرسوده بشه و یاعلی گفتم و شروع کردم به خواندن این کتب در شش ماه اخیر:

جای خالی سلوچ

عزاداران بیل

شازده حمام جلد سه

تاریخ اجتماعی ایران

کشتن مرغ مقلد 

حقیقتا بعد از اتمام این کتابها کمی دلم گرفت که چرا نباید بین این اسامی یک کتاب مذهبی نباشه برای همین در حال مطالعه کتاب متقین اثر استاد شجاعی هستم که واقعا بی نظیر و ارزشمنده...


[ سه شنبه 95/4/1 ] [ 6:13 عصر ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

به نام نازنین خدایم

هفته پیش برف سنگینی می بارید مشغول گذر از کوچه و پس کوچه های محله مون بودم که به ترافیک خیابون اصلی نخورم که پیرزنی با عصا و قامتی نحیف برای ماشین عقبیم دست تکون داد اون ماشین پیرزنو ندید منهم بطور اتفاقی از توی آینه دیدم سریع دنده عقب گرفتم و سوارش کردم دردمند و سرمازده سوار شد بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: مادر مسیرتون کجاست؟

گفت: شما مسیرتون کجاست (از روی نجابت نمی خواست مسیرمو براش دور کنم)؟

گفتم: هر جایی که شما مسیرتونه؟

گفت: سر همین خیابون...

گفتم: مادر! لطفا مسیر نهایی تونو بفرمایید

گفت: کلاک نزدیک کرج ولی شما منو توی ایستگاه کرج پیاده کنید

گفتم: چشم

یه لحظه با خودم فکر کردم کاش میشد که تا جلوی در خونه اش می رسوندمش مخصوصا وقتی فهمیدم هم ناراحتی قلبی داره و هم روماتیسم...

شروع کرد به درددل کردن که خیلی بیماره و یک آمپول 800 هزار تومانی برایش تجویز شده که داروخانه به خاطر اختلافاتش به بیمه اون آمپولو به پیرزن نمیده با نجابتی تمام گفت: داروخانه بهم آمپولو نمیده مثلا خانواده شهید هم هستم

گفتم: مادر شهیدید؟

گفت: بله پسرم در منطقه ام الرصاص شهید شد و یک دگمه شم برام نیومد...

شنیدن همین عبارت (مادر شهید) برایم کافی بود که تمام برنامه های اون روزو بهم بزنم و به یکی از ذوالحقوقینم خدمت کنم...

او درددل می کرد و من هم می شنیدم و آهسته مسیرم را به سمت جاده قدیم تغییر دادم و البته وقتی متوجه شد خیلی اصرار کرد که پیاده اش کنم ولی ...

اصلا منظورم از نوشتم این پست تعریف یک خاطره و خوب انگار خودم نیست این یک مقدمه بود برای اتفاقات بعدی اون روز

مادر شهید سادات رو جلوی در خونه اش پیاده کردم و وقتی به منزل رسیدم شوری در وجودم بود کم سابقه... 

نمی توانم بقیه اتفاقاتو درج کنم

فقط بگم که این زن به قدری به من انرژی مثبت داد که در ذهنم ماندگار شد...


[ دوشنبه 94/11/26 ] [ 9:54 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

هو الرب الحسین

پیاده روی اربعین = بزرگترین لشکرکشی دینی تاریخ


[ سه شنبه 94/9/3 ] [ 10:46 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

به نام او

مطلب برای نوشتن زیاد ولی علت ننوشتنم را نمی دانم

یک مدرک گرفتم که دوسش ندارم فقط درس میراث فرهنگی خیلی خوب بود خیلی...

دلم از واقعه منا گرفته  است خیلی...

پیرزنی که جلوی یکی از شعب بانک ملی گدایی می کرده و سر هر ماه حاصل دسترنجشو :/ توی همون بانک میذاشته توی قرعه کشی اخیر همون بانک بیست میلیون تومن برده خیلی برام جالب بود خیلی...

از دیدم کودکان یک خانواده مستمند از دولت سر یک حانم خیر با ظاهری نو و آراسته به مدرسه رفتند قلب خیلی خوشحال شدم خیلی...

از گفته یه آقای شیش تیغه ی کراواتی که چند وقت پیش بهم گفت: عشق اولم امام خمینیه و بعد آقای خامنه ای.خیلی تعجب کردم خیلی...

از کار خانواده ای مومنی که برای عمل قلب مادر خانواده مجبور شده در ازای بیست میلیون تومن دختر شش ماه شونو به یک خانواده بدم خیلی متاثر شدم خیلی...


[ جمعه 94/7/3 ] [ 11:58 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]

هو الصادق

نمیدونم فقط توی ایران اینجوریه یا فقط توی ایران اینجوریه!!!

دیرزمانی بود که در تبلیغات تلویزیونی اسم هتل داریوش کیش و عظمت و خدماتشو شنیده بودم...تا اینکه هفته پیش خیلی اتفاقی و غیر منتظره عازم کیش و هتل داریوش شدم

در فرودگاه که از CIP خبری نبود و با یک مینی بوس وارد هتل داریوش شدم بله هنگام ورود عظمت خاصی داره این هتل ولی من که اصلا به صنعتهتلداری آشنا نیستم در همان بدو شاید میشد ده تا عیب ازین هتل گرفت... حدود یکساعت طول کشید تا اتاقمو بهم بدن توی این یکساعت که توی لابی نشسته بودم از هیچ پذیرایی خبر نبود بعد اتاقم را تحویل دادند

یک اتاق با تقریبا همه امکانات ولی کولر گازی آن که چکه داشت و سیم روکار هم از قسمتی از سقف اتاق قابل رویت بود و دریاچه مصنوعی هتل هم آبی سبز و مونده داشت

البته ناگفته نماند که صبحانه اش در حد عالی، عالی بود


[ چهارشنبه 94/4/31 ] [ 11:25 صبح ] [ رضوانه (نگهبان بهشت) ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب